عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

33

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

كه من سلطان رومم اى عزيزان * مرا زين پس يقين دانيد سلطان گروهى اين خبر را بر گشادند * به سلطانى او دل بر نهادند ورا سلطان جمرى نام كردند * به سلطان زمان اعلام كردند چو سلطان زان نشانش باخبر شد * دلش را زان حكايت در اثر شد سپاه و لشكرى را راست فرمود * كه رفتند و گرفتندش ورا زود دگر او را به دنيا در نهشتند * به صد زارى و درد و غم بكشتند چو نتوانست در بستن زبان را * در آن محنت به زارى داد جان را زبان را در خموشى گر ندارى * كند دعوى تخت شهريارى . . . " « 1 » ظاهرا تركمنهايى كه ابن بىبى در تاريخ خود از آنان به صفت : " قرمز كلاه و چارق‌پوش و سياه گليم " ياد مىكند ، بايد از بقاياى بابائىها باشند . جمرى در سال 677 ه / 1278 م « 2 » وارد قونيه شد و دستور داد خطبه به نامش خواندند . محمد بيك قرامان وزير شد . بدنبال اين عصيان فرمانى مهم به سود مردم صادر شد ، تا آن زمان ، زبان دربار و مقامات رسمى و ديوان ، فارسى بود ، مطابق فرمان ، در دربار و ديوان به هيچ زبان ديگرى جز تركى نمىبايست تكلم شود . ولى اين موفقيت ديرى نپائيد ، زيراكه سلطان وقت از مغولان يارى گرفت ، به جمرى حمله كرد . ياران جمرى شكست خوردند . جمرى هم گرفتار آمد . زنده زنده پوست از تنش كندند و پوستش را شهر به شهر گرداندند 677 ه / 1278 م « 3 » بعد از وى شخصى احمد نام سر برداشت و ادعا كرد كه فرزند علاء الدين است . ولى قيام او جز تقليدى از قيام جمرى نبود . از اين رهگذر كسى جز جمرى نتوانست بگذرد و

--> ( 1 ) مجموعهء شماره 1597 كتابخانهء كوپريلى ، ص 117 به بعد . حكايت فوق هشتمين حكايت مجموعه است و از ورق 103 تا 104 جاى گرفته است . حكايت نهم در 104 دربارهء پسر خطير است . ( مؤلف ) . در مسافرتم به اصل نسخه مراجعه كردم و ابيات آن را عينا از اصل رونويس كردم ( مترجم ) . ( 2 ) تاريخ هجرى در متن به خطا 767 نوشته شده است . - مترجم . ( 3 ) " پوستش پر كاه كرده ، شهرهاى ممالك گردانيدند . . . " سلجوقنامهء ابن بىبى ( اخبار سلاجقهء روم ) ، ص 333